خرید بک لینک
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنییا چه کردم که نگه باز به من مینکنیدل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتا ندانند حریفان که تو منظور منیدیگران چون بروند از نظر، از دل بروندتو چنان در دل من رفته که جان در بدنیتو همایی و من خستة بیچاره گدایپادشاهی کنم ار سایه به من برفکنیبنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنمور جوابم ندهی میرسدت کبر و منیمرد راضیست که در پای تو افتد چون گویتا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنیمست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهولمستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنیتو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغباغبان بیند و گوید که تو سرو چمنیمن بر از شاخ امیدت نتوانم خوردنغالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنیخوان درویش به شیرینی و چربی بخورندسعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 18:12

نهاد دست به پیشانی ام که تب داری گرفت نبض مرا باز هم که بیماری! نگاه کرد به حالم، نگاه کرد به می به گریه گفتمش آری، طبیب من! آری! نگفت قصه و خمیازه را به آه آمیخت که دردِ عشق نداری، اگر چه بیماری سکوت کرد! چه خوب است رفتنی باشم سفر بخیر اگر راه توشه ای داری به خنده گفت که از جان من چه می خواهی؟ گریستم که تو عاشق کش دل آزاری نقاب از رخ فریاد ناگهان برداشت که سُست عهد! مرا مثل خود نپنداری تو را هزار هوس، سر   دوانده و اکنون  بر آن سری که مرا زین میان به دست آری هزار بار دلت را به غیر بخشیدی  در ادعا ز دو عالم فقط مرا داری کنون که سکة عمرت ز اعتبار افتاد مرا که گنج پر از گوهرم خریداری ز شرم ضجه زدم آنقدر که جان دادم جز این نبود سزای چو من سیه کاری گذشت و رفت که شاید ببخشمت روزی  ز روی صدق ببینم اگر گرفتاری قادر طهماسبی، از کتاب «عشق بی غروب»

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 18:12

صفحه بندی